|
اشک ها لبخند ها گل می کند عشَق هم درآن تأمل می کند ز یر ا ین تصو یر های ملتهب باز بر دل هم تفأل می کند باز از شوق نگاه عاشقی یک جهان غم را تحمل می کند پشت دیوار بلند سر نوشت دیده با دل خون تبادل می کند بر سر پیمان خونین وصال نی که دل فکر تزلزل می کند تا رسم بر ساحل سبز شفا عشق هم در چشم من گل میکند
+ نوشته شده در جمعه شانزدهم مرداد 1388ساعت 18:14  توسط مرضیه حاجی اکبری
|
حنجره طعنه می زند به حلقه نگاه من تویی که پنجه می زنی،به جان بی گناه من عبور اگر نمی کنی،به زخم من نمک نریز به چشم من امان بده ، به روح بی پناه من به آشیانه می زند ، صدای گرم گریه ام وگریه خنده می زند، کنون به اشک آه ومن زدرد ما نده می شوم،به اذن تو خیال وتب شبانه غوطه می زند به کوچه های راه من به سقف بوسه های من ،بهانه حمله می برد چو پرشد آن نگاه تو، ز گریه ی سیاه من نمی به روی تشنگی،خلاصه می شوم زتو بکش به دست معجزه ، دل مرا زچاه من
+ نوشته شده در جمعه هجدهم بهمن 1387ساعت 12:58  توسط مرضیه حاجی اکبری
|
دوستان خوبم سلام و خوش آمديد از اينكه قابل دانستيد وقدم رنجه كرديد ممنونم اميد وارم نظر وانتقاد يادتان نرود
در امتدائ خنده ها ي تو زير سقف تمسخر پنجره ي تكلمم ترك بر مي دارد و توبا بي رحمي با دستان پر نفرت شيشه هاي آن را قهر اندود مي كني ودلم خرد مي شود در زير ضربه هاي سهمگين نگاه تو وفرو مي روم در زانوان غم وتو پيروزمندانه از پشت پرچين نگاهت مرا نشانه مي گيري وناگاه قلبم ،فرو مي ريزد وتو در التهاب جان كندن با خون غسل مي كني
+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم خرداد 1386ساعت 22:11  توسط مرضیه حاجی اکبری
|
مهربانان عيدتان مبارك در آغاز ششمين سالگرد زندگی مشترک اين غزل را به همسر عزيزو فداكارم تقديم مي كنم بر دامن غنچه مي زند مو ج هر خاطره اي كه با تو دارم اين رو ح لطيف اطلسي را بر دست دل تو مي سپارم يك خانه ي پر زگريه اين جاست پشت دل پر بهانه ي من صد پنجره انتظارم آنجاست در سمت غروب بي قرارم دور ازتو كنار سفره ي ماه بيچاره تر از شبم به جانت با ياد تو مي شوم بهاري هر گه كه تو را در انتظارم يك جنگل مرده مي شود سبز با شور قشنگ گفته هايت يك مزرعه مي شود سيه پوش آن لحظه كه بي تو غمگسارم آورده به دست هايت ايمان اين تازه ترين نگاه معصوم هرگز نكند هجوم طوفان آيد به سراغ اين بهارم ازسمت نگاه شرقي من لبخند ستاره نور راهت از باغ نگاه تو بگو من اي آيت تازه! هديه دارم؟ تو :بارش سبز روح باران من: حس لطيف پونه هايم در سايه ي لحظه هاي بي تو هر شام ستاره مي شمارم با ياد تو مي شود رها شد در اوج شكوه رازقي ها باشور سپيده زندگي را با نام تو ساده مي نگارم
+ نوشته شده در دوشنبه ششم فروردین 1386ساعت 18:33  توسط مرضیه حاجی اکبری
|
السلام عليك يا ابا عبد الله (ع)
در تمام لحظه هايم اشك غوغا مي كند مرگ مي خندد به رويم ؛غم بغل وا مي كند غربتي تبدار روي شانه هايم مي خزد زير بار درد ،دل آتش تمنا مي كند از عطش سرشار مي گردد دل پردرد من بعد در زنجير غربت فكر دريا مي كند گفته بودم :مرگ را مي خواهم از دل زود زود وقت مردن ،جان من از ترس حاشا مي كند راز را جا مي نهم در كنج پنهان دلم اشك مي آيد مرا رسواي رسوا مي كند چون به خون قاصدك امروز آغشته بود در خزاني سرد ،چشمم رو به فردا مي كند
+ نوشته شده در جمعه ششم بهمن 1385ساعت 20:13  توسط مرضیه حاجی اکبری
|
دوستان گرامي سلام پس از چندي خاموشي و فراموشي
با يك غزل در انتظارم
خوش صدا وخوش آواز ،مثل روح بارانم
چشمه چشمه لبخندم ، خوب خوب مي دانم
عاشق و شكوفايم ،زير چتر آغوشت
من عروس چشمانت، لحظه لحظه مي مانم
هديه ي قشنگ تو، روي گونه ام گل كرد
ياس ها فداي تو سر بزن به دامانم
گفته ام كه مي ميرم ،وقت كوچ مرغابي
تو بمان كنار من،لحظه هاي سامانم
عطز خنده هاي تو،مي برد مرا باخود
خيره ي نگاه تو مي كند پريشانم
مي گذارم اين سر را، روي شانه هاي تو
من خيال و نامت را،عاشقانه مي خوانم
فصل گريه مي آيد ، من تو را نمي بينم
باورم نكن ،بي تو زخمي و زمستانم
+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم آذر 1385ساعت 19:15  توسط مرضیه حاجی اکبری
|
مثل مرزه می ماند عطر خنده ی یاسین طعم خوب ریحان است روح زنده ی یاسین
ماه شب شود پنهان وقت تابش احسان رقص ناز گندم هاست تاب وپیچش احسان
«سان» و«سین» من هستند این دو گلبن زیبا تا ستاره می داند قدر این دو را بابا
من کنارشان شادم مثل سبزه مثل باد تازه بر سر آنها می زنم کمی فریاد
جوجه های من هرشب بی قرار پروازند تا طلوع پروانه فکر رقص و آوازند
شیطنت نکن یاسین! من که می شوم خسته گریه می کند احسان پردوام وپیوسته
سان و سین من هر دو مثل آب ودریایند من یکی چه تنهایم آن دو مثل بابایند
دلبندانم زودتر از موعد
تولدتان مبارک
دوستتان دارم بی نهایت
+ نوشته شده در یکشنبه هفتم آبان 1385ساعت 23:50  توسط مرضیه حاجی اکبری
|
سلام خدمت دوستان عزیزم آمده ام تا به جمع شما بپیوندم . برای شروع غزلی را می نویسم از کتاب خودم با نام : تا طلوع تاک ها امروز اسیر پنجه های دردم
آیا به طلوع عشق بر می گردم ؟!
در قاب نگاه چشم های پاییز
سوگند دروغ را تلاوت کردم
فریاد زدم : آینه ها بر گردید
من از غم و درد ، چون درختان زردم
در غربت و اشک و درد ، سرگردانم
از رویش و از نوای خواندن سردم
" صحرا " تو بخوان ترانه ی باران را
شاید به طلوع تاک ها برگردم
منتظر نظرات دوستان عزیز هستم .
+ نوشته شده در جمعه هفتم مهر 1385ساعت 13:18  توسط مرضیه حاجی اکبری
|
|